حجت علی پور
اقلن کلفت این خانه قبولم بکنی
گرچه تاریکم و آشفته تر از زلف توام
مثل مردانگی شانه قبولم بکنی
ادبی - اجتماعی
اقلن کلفت این خانه قبولم بکنی
گرچه تاریکم و آشفته تر از زلف توام
مثل مردانگی شانه قبولم بکنی
و دامن گیر او خیل یتیمان
سواری نقش بر رمل جنون زد
سواری غوطه ور گرداب خون زد
سوار آمد دلم را با خودش برد
و در قربانگهش دل جابجا مرد
////////////////////////////
شبی که آب را بر باغ بستند
دل هفتاد و دو گل را شکستند
نگاه تشنه ی گل را ندیدند
گلوی ناز باران را بریدند
هیچگاه کنه نبوده ام
به هیچ گاوی نچسبیده ام تا بزرگ شوم
و فسیل من
سنگین تر از آن است که این جرثقیل
مرگ خویش را زور می زند
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چندوقت است که هر شب به تو می اندیشم
پر و بالم شکست از تیر حیله
به جا ماندم من از کوچ قبیله
خدایا حاضـــــری تنها بمانیم
من و این آسمان میله میله
درد من درد جهانیست نصیبت نشود
زخم من زخم زبانیست نصیبت نشود
بی کسی تیغ به حلقوم سیاوش زده بود
بی کسی درد گرانیست نصیبت نشود
"بی ثمر گرد در و بام دلم می گردی"
گور بی نام و نشانیست نصیبت نشود
این دل این شیشه ی نازک که پر از خون من است
خسته از سنگ زنانیست نصیبت نشود
بیخودی نیست که شعرم به دلت راه نبرد
پیر پوسیده زبانیست نصیبت نشود
می گذرد هرچه که بود آخـــــــــرش
می وزد آن دست نوازش گرت
بر سر این زخم کبود آخـــــرش
مطمئن مطمئنــــــم دست تو
می شکند مرز و حدود آخرش
هیچ کسی رو به دل تنگ ما
پنجره ای را نگشود آخــــرش
هیچ کسی مثل تو ای خوب من!
حرف دلم را نســــرود آخـــــــرش
ای غزل! ای یار صمیمی بگو!
جان تو تقصیر که بود آخــرش
کـــــوزه در دست پیش مـی آید
عاشقی جرم نیست ای مردم
اتفاق استُ پیش مـــــی آید
راز آن گريه فقط در دل ما مي ماند
شعر اين كودك دلگير در اين شهر غريب
مثل گيسوي تو در باد رها مي ماند
هيچ در دست ندارم كه به تو هديه كنم
فقط از من غزلي پيش شما مي ماند
مثل يك بوته كه در سايه ي خود مي پوسد
دستم از دامن خورشيد جدا مي ماند
اگر اين گريه امانم بدهد مي گويم
پشت اين بغض گلوگير چه ها مي ماند